يكي بود، يكي نبود. غير از خداي مهربان هيچكس نبود. جوجه تيغي، تمام چيزهايي را
كه براي زندگي كردن، در جنگل لازم بود، داشت: يك خانه با دودكش، يك تختخواب نرم
و چند تا دوست خوب، اما جوجه تيغي خوشحال نبود. يك روز جوجه تيغي به كفشدوزك
گفت: «نه، نميشود انگار يك چيزي توي دلم سنگيني ميكند من بايد دريا را ببينم»
كفشدوزك كه هيچ وقت دريا را نديده بود، جواب داد: «دريا را ببيني! چه فكر خنده
داري! ما كه اين جا همه چيز داريم و راحت هستيم» اما جوجه تيغي از وقتي كه به
فكر ديدن دريا افتاده بود، ديگر احساس راحتي و خوشحالي نميكرد. جوجه تيغي به
گل آبي رو كرد و گفت: «خيلي دلم ميخواهد دريا را ببينم!» گل آبي تكاني به خودش
داد و گفت: «دريا! دريا! عجب حرفهايي ميزني!» بالاخره يكر روز صبح زود، وقتي
كه هنوز ستارهها در آسمان چشمك ميزدند، جوجه تيغي با چوبدستي و كولهبارش، از
خانه بيرون آمد و راهي دريا شد. چه قدر بايد راه ميرفت؟ خودش هم نميدانست اما
رفت و رفت تا به دريا رسيد. داد زد: «سلام دريا.» يك موج به طرف جوجه تيغي دويد
و گفت: «پوف! پوف!» بعد به عقب برگشت و گفت: «فيش! فيش!» جوجه تيغي هم يك قدم
جلو رفت و گفت: «پوف! پوف!» بعد به عقب برگشت و گفت: «فيش! فيش!» جوجه تيغي فكر
كرد او هم يك درياست. يك درياي كوچك با چهار دست و پا. آن روز تا غروب جوجه
تيغي و دريا با اين زبان با هم حرف زدند و بازي كردند.
ـ پوف! پوف! ـ فيش! فيش! وقتي شب شد، جوجه تيغي كنار يك صخره خوابش برد. او در
خواب هم، دريا را ديد و شروع كرد به بازي كردن. ـ پوف! پوف! فيش! فيش! هر كسي
جوجه تيغي را در آن حال ميديد، خيال ميكرد تيغهايش مثل موج دريا، بالا و
پايين ميرود.
|
|
دانستني ها و
مهارتهاي
مورد انتظار
در اين فعاليت
|
|
مهارتهاي
مورد انتظار
|
دانستني
هاي مورد
انتظار
|
نام
حوزه
|
| |
|
علوم
|
|
درك مفاهيم فضايي با مشخص كردن (جلو و عقب ـ بالا و پايين) |
آشنايي با مفاهيم فضايي ( جلو و عقب ـ بالا و پايين ) |
رياضي
|
|
بيان يا شرح زيباييها |
|
هنر
|
| |
|
اجتماعي
|
| |
|
ديني
|
|
دقت در گوش دادن ـ توجه و دقت به صداهاي اول و آخر كلمات ـ تشخيص و درك
اشارت در كلام ـ تشخيص و درك لحن و آهنگ در كلام ـ بيان صحيح كلمات جديد |
گسترش گنجينه لغات:
دريا ـ موج ـ
غروب ـ بازي ـ صخره و...
|
زبان
آموزي
|
|
|
واحدكار
:آب
|
موضوع :
موش
كوچولو |
عنوان
فعاليت :قصة
|
يكي
بود يكي نبود
غير از خداي
مهربان هيچكس
نبود . موش
كوچولو دوست
داشت بازي كند
ولي باران مي
باريد
.موش
كوچولو گفت :
كاش باران نمي
باريد من باران
را دوست ندارم
. ابر صداي موش
كوچولو را
شنيد قهر كرد
و به باد
گفت : مرا از اينجا
ببر . باد هم
هوهو كنان ابر
را با خودش
برد . خورشيد
تابيد و خنديد
. موش كوچولو
از لانه اش بيرون
دويد و بازي
كرد . روزها
گذشت و گذشت و
باران نباريد
. موش كوچولو
يك روز بازي
مي كرد . گلي را
ديد گل پژمرده
و ناراحت بود .
موش كوچولو به
او گفت : چرا
ناراحت هستي ؟
گل گفت : تشنه
ام .
موش
كوچولو گفت :
چرا؟ مگر آب
نداري ؟ گل
گفت : نه چند
روز است كه
باران
نباريده است . نگاه
كن هر چه گل در
صحرا هست تشنه
هستند . موش
كوچولو نگاهي
به آسمان كرد .
ابري در آسمان
نبود ولي باد
داشت لابه لاي
درخت ها مي
دويد . موش كوچولو
او را صدا كرد .
و گفت : برو ابر
را به اينجا بياور
. باد گفت : اگر
ابر را بياورم
بتران مي بارد
و تو نمي
تواني در صحرا
بازي كني . موش
كوچولو گفت :
من روزهايي را
كه باران مي
بترد در لانه
ام بازي مي
كنم اگر باران
نبارد گل ها
پژمرده مي
شوند . من بازي
در صحرا ي بي
گل را دوست
ندارم . باد
رفت و ابر را
آورد و باران
شروع به
باريدن كرد . و
با بارش باران
همه جا سرسبز
و زيبا شد و
موش كوچولو در
صحراي زيبا و
پر از گل به
بازي مشغول
شد.
|