|
سرويس مدرسه موشها جلوي مدرسه ايستاده بود و منتظر بچه موشهاي شيطون و مهربان
بود. آن روز خانم موشه به بچه موشها قول داده بود براي گردش آنها را به شهر
بازي ببرد. بچه موشها هم به دنبال هم صف بستند و يكي يكي داخل اتوبوس شدند و با
خوشحالي به آقاي راننده سلام كردند و «خسته نباشيد» گفتند و مرتب روي صندليهاي
اتوبوس نشستند. آخر از همه كُپل بازيگوش و شكمو وارد اتوبوس شد. بچه موشها شروع
به سر و صدا كردند. خوش خواب گفت: «كُپل شيطون ميايي پيش من؟». سرمايي گفت:
«كُپل، بيا پيش من كه خيلي سردمه!». بالاخره كپل پيش يكي از بچه موشها نشست و
اتوبوس حركت كرد.
بچهها شروع كردند به خواندن شعر، همه با هم ميخواندند: « آقاي راننده، آقاي
راننده يالله بزن به دنده؛ ميخوايم بريم به اردو». همهي بچه موشها خيلي
خوشحال بودند ولي حرفهاي خانم موشه را فراموش نكرده بودند. هيچكدام از آنها
سرش را از پنجره اتوبوس بيرون نميكرد. بر روي صندليها چيزي نمينوشت؛
آشغالهايشان را توي ظرف آشغال داخل ماشين ميريختند. خيلي داد و فرياد هم
نميكردند و بچه موشها يكي يكي از ماشين پياده شدند و از محل خطكشي شده عبور
كردند. همه به دنبال هم مرتب حركت ميكردند ولي كُپل بازيگوش و شكمو، اين طرف و
آن طرف را نگاه ميكرد و مشغول بازيگوشي بود؛ كپل به دنبال پسركي كه آب نبات
چوبي ميفروخت، رفت. ناگهان متوجه شد كه از ديگر بچهها جدا شده و تك و تنهاست؛
از خانم موشه هم خبري نبود. گريهاش گرفت. مدتي اين طرف و آن طرف را نگاه كرد.
بالاخره تصميم گرفت پيش آقا پليس موشه برود و جريان گمشدنش را برايش بگويد.
كپل رفت پيش آقا پليس موشه، سلام كرد و گفت: «من گم شدهام و آدرس شهربازي را
بلد نيستم كه پيش دوستانم بروم». آقا پليسه گفت: «نگران نباش كپل جان، الان من
تو را پيش بچه موشها ميبرم و تو بايد قول بدهي كه ديگر بازيگوشي نكني و از
دوستانت جدا نشوي.» آقا پليس مهربان كپل را پيش دوستانش برد. خانم معلم و
بچهها كه خيلي نگران كپل بودند، با ديدن آقا پليس موشه و كپل خيلي خوشحال شدند
و از آقاي پليس تشكر كردند. كپل از خانم معلم و دوستانش معذرتخواهي كرد و
همراه با دوستانش به طرف وسايل بازي رفتند و مشغول بازي شدند.
|
|
دانستني ها و
مهارتهاي
مورد انتظار
در اين فعاليت
|
|
مهارتهاي
مورد انتظار
|
دانستني
هاي مورد
انتظار
|
نام
حوزه
|
|
رعايت نكات ايمني (توجه به خطر تصادف با وسايل نقليه) |
آشنايي با مفاهيم اساسي علوم
(با اتومبيل و دوچرخه در خيابان رفت و آمد ميكنند)
آشنايي با تغذيه سالم و ناسالم |
علوم
|
|
درك مفاهيم
فضايي با مشخص كردن ( بالا ـ پايين ـ وسط ) |
آشنايي با مفاهيم رياضي (بالا ـ پايين ـ وسط ) |
رياضي
|
|
پرورش ذوق هنري ـ بيان يا شرح زيباييها بيان داستان ـ شركت در نمايش
خلاق |
|
هنر
|
|
رعايت قوانين و مقررات اجتماعي (درك مفهوم رنگهاي چراغ راهنما ـ عبور از
خطكشي) |
هر كس شغلي دارد. |
اجتماعي
|
| |
|
ديني
|
|
هدفهاي گوش دادن – سخن گفتن ـ گسترش گنجينه لغات ( بيان صحيح كلمات ـ
جملات كوتاه ) |
گسترش گنجينه لغات:
( ماشين ـ فروشگاه ـ چراغ راهنما ـ قرمز و...)
|
زبان
آموزي
|
|
|
واحدكار
:خيابان |
موضوع :
نامه
شكلاتي |
عنوان
فعاليت :قصة
5
|
يكي
بود يكي نبود
مردي جلو در
ماشين
ايستاده بود
پاهاو سرش
ديده نمي شد
فقط شكم
برآمده اي با
دكمه هاي بلوز
سياه اش ديده
ميشد . زهرا كه
ترسيده بود
كنار برادرش
خزيد.مرد خم
شد علي با ديدن
كلاه لبه دار
پليس گريه اش
گرفت .چهره گوشت
آلود پليس
خنديد بعد
چندباربا
انگشت برشيشه
زد. زهرا با
ترس شيشه را
پايين كشيد
خيلي ترسيده
بود پليس گفت
(دختر خانم
،پسر كوچولو
،چرا ناراحت
هستيد؟)
زهرا
و علي چيزي
نگفتند. پليس
دوباره
پرسيد:بابايتان
كجاست ؟
زهرا
نگاهي به
بيرون انداخت
. پدرش هنوز از
مغازه بيرون
نيامده بود .
به مغازه آن
طرف خيابان
اشاره كرد.علي
پشت سر زهرا
قايم شده
بود.وقتي پليس
پرسيد:چرا پنهان
شده اي پسرم
؟!صداي گريه
اش بلند
شد.پليس با خنده
گفت مگر من
لولو خرخره ام
؟بعد دست در
جيبش كردو دو
تا شكلات قهوه
اي بيرون
آوردو گفت :من
دوست بچه ها و
مردم هستم بعد
دفترچه اش
راباز كرد .
زهرا پرسيد :آقاي
پليس توي آن
دفترچه ،چه مي
نويسي ؟
پليس
نگاهي به علي
كرد و گفت
:حالا كه
پدرتان نيست
مي خواهم
برايش نامه
بنويسم .
بگويم چه جاي
خوبي پارك
كرده است،زير
تابلوي پارك ممنوع
!
علي
با لحن
كودكانه گفت
:پدلم گفت :؟وقتي
پليس آمد
بگوييم زود
بدميگلدد.پليس
باز هم خنديد .
دست دراز كرد
و گونه علي را
با مهرباني
فشار داد و
گفت :اشكال
ندارد.حالا كه
او نيست من
برايش پيام مي
گذارم بعد
كاغذ را به
زهراداد و گفت
:پدرتان كه
آمد سلام مرا
به او
برسانيد. وبعد
رفت.
پليس
كه دور شد
،زهرا و علي
ميخواستند هر
كدام به
تنهايي نامه
آقاي پليس را
به پدر بدهند.
يك باز زهرا
كاغذ را مي
گرفت . اما باز
علي به زور آنرا
مي
كشيد.زهراجيغ
مي زد و علي مي
گفت :نامه
را
من
بايد بدهم
پليس دوست من
وباباست آن
قدركشيدند كه
كاغذ از وسط پاره شد.
رنگ زهرا پريد
. علي شروع به
گريه كرد و
گفت :حالا به
بابا چه بگوييم
.
زهرا
نگاهي به
بيرون كرد.
پدر از مغازه
بيرون آمده
بود . بسته
بزرگي توي
دستش بود زهرا
گفت :گريه نكن !مي
گوييم وقتي
پليس نامه را
داد پاره بود
بعد اشكهاي
علي را پاك
كرد ميخواست
تكه هاي كاغذ
را بيرون
بيندازد،اما
پشيمان شد بعد
هر كدام يك
تكه از كاغذ
را گرفتند تا
به پدر بدهند.
وقتي پدر از
آن سوي خيابان
مي آمد برايش
دست تكان دادند
و خنديدند
چهره پدر هم
خندان بود
زهرا و علي
باشادي تكه
هاي كاغذ را
تكان ميدادند
و بالا و
پايين مي
پريدند پدر با
قدمهاي تند
پيش آمد بسته
را در صندوق
عقب گذاشت هنوز
دررا باز
نكرده بود كه
علي با لحن
كودكانه گفت
:باباجون
،پليس آمد
اينجا،اما تو
نبودي خنده از
چهره پدر پاك
شد علي ادامه
داد :پليس ادم
خوبي بود زهرا
نيمه كاغذ را
به پدر داد و
گفت :به هر
كداممان يك
شكلات قهوه اي
داد اين نامه
ها را هم براي
تو نوشت پدر
با ناراحتي پاره
هاي برگ جريمه
را گرفت فاطمه
و علي ساكت
شدند پدر
ماشينش را
روشن كرد زهرا
پرسيد :مگر آن
آقاهه دوست تو
نبود پدر گفت
:مگر نگفتم
اگر پليس آمد
،بگوييد
پدرمان رفته
مغازه زود
برميگردد علي
شكلات را نشان
داد و با لحن
كودكانه گفت
:پريس خيلي
آدم كوبي بود
به من شكلات
داد زهرا گفت
آقا پليس
واقعاً دوست
تو بود ،بابا
تا حالا كه به
خانه ما
نيامده پدر نگاهي
به كاغذ كرد
هزار تومان
جريمه شده بود
گفت اين قدر
حرف نزنيد
ماشينش به راه
افتاد . علي
دوباره
پرسيد:اما
پليس گفت دوست
ماست پدر سري
تكان داد هم
ناراحت
بود،هم خنده
اش گرفته بود
گفت :بله بابا
جون پريس دوست
ماست ! بعد گاز
داد و ماشين
سرعت گرفت در
صندلي عقب باز
زهرا و
علي دعوا مي
كردند و فرياد
مي زدند كه
پليس فقط دوست
يكي از آنهاست
.
توضيح :علي
به زبان
كودكانه حرف
مي زند كودكي كه
تازه زبان باز
كرده است .
|