واحدكار :گياهان 

موضوع :گل زيبا و پروانه دانا

عنوان فعاليت :قصة1

 

     يكي بود يكي نبود غيراز خداي مهربان هيچكس نبود در يك دشت سرسبز وخرم گل زيبا وقشنگي روييده بود  يك روز گل زيبا با خود گفت : « چه كسي اين زيبايي را به من داده  است ؟ » هرچه  فكر كرد نتوانست جواب سئوال خود را پيدا كند براي اينكه بفهمد چه كسي اين  همه زيبايي را به او داده است . به زمين كه زير پاي او بود گفت : « آيا مي توانم از تو سئوالي بكنم ؟ » زمين به گل زيبا جواب داد : « هر سئوالي كه مي خواهي از من بپرس ، من جواب تمام سئوالات دنيا  را مي دانم .» گل پرسيد : « تو مي داني چه كسي اين همه زيبايي وبوي خوش را به من داده  است ؟» زمين با غرور تمام پاسخ داد : « اين كه كاري ندارد گل زيبا ! اين همه زيبايي را من به توداده ام » گل با تعجب پرسيد : « توچه طور به من اين همه زيبايي را داده اي ؟ » زمين جواب داد : « من . تورا يك دانه كوچك بودي در خاك خود پرورش دادم تا بزرگ شوي وبه اين همه  زيبايي وقشنگي برسي . » ابر كه در آسمان بود وحرفهاي گل زيبا وزمين را گوش مي كرد .از همان بالاي آسمان غريد و گفت : « زمين اين همه زيبايي را به تونداده است من بودم كه با  بارانها ي خود تورا سيراب كردم » گل زيبا پاسخ داد : « بله تو بودي كه با بارانهاي خود مرا سيراب كردي ! اما اگر تو راست مي گويي چرا با بارانهاي خود گياهان زشت وبد بو را زيبا وخوشبو نمي كني ؟ » ابر كه جوابي نداشت ساكت شد وديگر چيزي نگفت خورشيدي كه در گوشه  آسمان نشسته بود وداشت به زمين گرما مي داد به سخن آمد وگفت : «اين من بودم كه با نور و گرماي خود زيبايي را به توداده ام . » گل گفت : « ولي تو بعضي وقتها آن قدر گرما مي دهي كه من احساس مي كنم داه ام پژمرده مي شوم . » پس اگر اين زيبايي به خاطر گرماي تو است چرا گرماي تو مي خواهد مرا پژمرده كند ؟ » خورشيد كه ديد حق با گل زيباست و او درست مي گويد . ديگر چيزي نگفت . با سكوت خورشيد گل زيبا به او گفت :
« نه تو ابر و نه زمين هيچكدام اين زيبايي را به من نداده ايد . بلكه اين زيبايي را كسي ديگر به من داده است » هنوز حرفهاي گل زيبا تمام نشده بود كه پروانه اي به دشت آمد . پروانه چون زياد پرواز كرده بود و خسته شده بود خواست جايي بنشيند تا خستگي برطرف كند . پروانه با ديدن گل زيبا رفت و روي آن نشست و گفت : « به به چه بوي خوبي ! چه گل زيبايي ! » گل زيبا وقتي پروانه را ديد به او گفت : « آيا تو مي داني چه كسي اين زيبايي را به من داده است ؟ » پروانه لبخندي زد و گفت : « معلوم است . خدا ، خداي بزرگ و مهربان ، او كسي است كه اين زيبايي را به تو داده است و اين دنياي زيبا را هم او آفريده است . » گل زيبا كه تا حالا اسم خدا را نشينده بود و نمي دانست خدا كيست . گفت : « خدا كي هست ؟ » پروانه جواب داد . « خدا اين دنيا و هر چه را كه در آن است آفريده و اوست كه به تو و گلهاي قشنگ ديگر اين همه زيبايي را بخشيده است . » گل زيبا گفت : « از تو متشكرم پروانه دانا كه جواب سئوال مرا دادي . » پروانه دانا كه خستگي اش را به در كرده بود از گل زيبا خدا حافظي كرد و رفت . گل زيبا هم بعد از رفتن پروانه شبنم هاي روي برگهاي خود را تكاني داد و به ابر و زمين و خورشيد گفت : « حرفهاي پروانه دانا را شنيد؟ » همة آنها با هم جواب دادند : « بله ما حرفهاي پروانة دانا را شنيديم و فهمديم كه اشتباه مي كرديم ما نبوديم كه اين همه زيباي را به تو داده ايم بلكه زيبايي را كسي به تو داده كه ما را آفريده است ما فقط وسيله اي هستيم تا گلهاي قشنگ و زيبا و خوشبويي مثل تو و گياهان ديگري را در اين دنياي سبز و خرم پرورش دهيم و ما آفريدگار تو و گياهان ديگر نيستيم . »

 

مهارتهاي مورد انتظار

دانستني هاي مورد انتظار

نام حوزه

استفاده از يك يا چند حس براي شناخت

با يك حس مي توان اشياء را شناخت – دانه ها را مي توان كاشت و گياه جديدي بوجود آورد . گياهان به خاك ، نور ، آب و هوا احتياج دارند

علوم
   

رياضي 

شرح زيباييها – بيان داستان

  هنر
   

اجتماعي

 

بايد از نعمتهاي خداوند به خاطر نعمتهاي فراواني كه به ما داد أ تشكر كرد

ديني

- توجه و دقت به صداهاي آخر و اول كلمات
- به كارگيري مناسب لحن و آهنگ صدا در سخن گفتن - توضيح و توصيف ديده ها و شنيده ها - بيان صحيح كلمات جديد

گسترش گنجينه لغات :
( گل – زيبا – خاك – خورشيد – ابر – باران – خوشبو – پروانه )

زبان آموزي

 

واحدكار :گياهان 

موضوع : موش كوچولو

عنوان فعاليت :قصة

يكي بود ،يكي نبود. موش كوچولو دوست داشت بازي كند ولي باران مي باريد . موش كوچولو گفت :
«كاش باران نمي باريد من باران را دوست ندارم .»ابر صداي موش كوچولو را شنيد و قهر كرد و به باد گفت :«مرا از اينجا ببر .»باد هم هوهوكنان ابر را با  خودش برد . خورشيد تابيد و خنديد . موش كوچولو از لانه اش بيرون دويد و بازي كرد.روزها گذشت و گذشت و باران نباريد . موش كوچولو يك رو زكه بازي مي كرد يك گل راد يد گل پژمرده و ناراحت بود.موش كوچولو به او گفت :«چرا ناراحت هستي ؟»گل گفت :«تشنه ام .»موش كوچولو گفت :«چرا مگر آب نداري ؟»گل گفت :«نه چند روز است كه باران نباريده است . نگاه كن هر چه گل در صحرا هست تشنه هستند .»موش كوچولو نگاهي به آسمان كرد. ابر در آسمان نبود ولي باد داشت لابه لاي درخت ها مي دويد. موش كوچولو او را صدا كرد و گفت :«برو و ابر را به اين جا بياور.»باد گفت :«اگر ابر را بياورم باران مي بارد و تو نمي تواني در صحرا بازي كني .»موش كوچولو گفت :«من روزهايي را كه باران مي بارد در لانه ام بازي مي كنم ،اگر باران نبارد گل ها پژمرده مي شوند. من بازي در صحراي بي گل راد وست ندارم .»باد رفت و ابر را آورد و باران شروع به باريدن كرد و با بارش باران همه جا سرسبز و زيبا شد و موش كوچولو در صحراي زيبا و پر از گل به بازي مشغول شد.

             دانستني ها و مهارتهاي مورد انتظار در اين فعاليت
 

مهارتهاي مورد انتظار

دانستني هاي مورد انتظار

نام حوزه

استفاد ه از يك يا چند حس براي شناخت

با يك حس مي توان اشياء را شناخت – گياهان به خاك ،نور ،آب و هوا احتياج دارند.

علوم

   

رياضي 

 

بيان و شرح زيباييهاشرح داستان

هنر

   

اجتماعي

 

بايد از نعمتهاي خداوند تشكر كرد

ديني

توجه و دقت به صداهاي آخر و اول كلمات – به كارگيري مناسب لحن و آهنگ صدا در سخن گفتن – توضيح و توصيف ديده ها و شنيده ها – بيان صحيح كلمات جديد

گسترش گنجينه لغات (باران – باد – گل – پژمرده – صحرا- بازي – آب – تشنه )

زبان آموزي