|
يكي بود، يكي نبود. غير از خداي مهربان هيچكس نيود. بچه پاندايي بود كه در يك
چنگل، در كشور چين، گردش ميكرد. پاندا كوچولوي تنبل، خيلي زود خسته ميشد.
براي همين، روي يك پشتي كوچك، از برگ خشك و شاخه درخت، نشست. زير اين برگهاي
خشك و شاخههاي چوب خانه يك موش كوچولو بود. موش كوچولو با هزار زحمت از لانه
بيرون آمد تا ببيند چه كسي آنجاست. همين كه موش كوچولو، با هزار وزحمت و دردسر،
از زير پشتي بيرون آمد، يكباره لانه خراب شد. امّا پاندا كوچولو راحت و بيخيال
روي پشتي خوابيده بود و خُرخُر ميكرد. موش كوچولو پايين پشتي به فكر راهي بود،
به فكر چاره بود. فكر كرد و فكر كرد تا راهي پيدا كرد. با يك شاخه بلند بيني
پاندا را قلقلك داد. بچه پاندا عطسه كرد. موش كوچولو هم، از ترس فرار كرد.
پاندا كوچولو از بالاي پشتي تا پايين آن، پُشتك زد! كمي بعد، موش كوچولو جلو
آمد. به پاندا گفت: «تو با هيكل بزرگت، لانهام را خراب كردهاي كمك ميكني تا
لانهام را از نو بسازم؟» موش و پاندا، خيلي تند و خيلي زود لانه موش كوچولو را
آماده كردند. بعد هم هر دو با هم، در همان نزديكي، يك پشتي ديگر براي پاندا
ساختند. به اين ترتيب موش و پاندا، هر كدام صاحب لانهاي شدند.
|
دانستني ها
و مهارتهاي مورد انتظار در اين فعاليت
|
|
مهارتهاي
مورد انتظار
|
دانستني
هاي مورد
انتظار
|
نام
حوزه |
|
توانايي استفاده از دو يا چند حس در شناخت محيط زندگي |
آشنايي با حواس و نقش آن در شناخت محيط
زندگي
حيوانات هم خانه دارند |
علوم
|
|
درك مفاهيم فضايي ( زير و رو و بالا و
پايين )
درك مفاهيم اندازه ( كوچك ـ بزرگ ) |
آشنايي با مفاهيم فضايي (زير و رو ـ بالا
و پايين)
مفهوم اندازه (كوچك ـ بزرگ) |
رياضي
|
|
بيان داستان |
|
هنر
|
|
همدردي كردن با ديگران ـ كمك به ديگران |
در كارها بايد به همديگر كمك كرد |
اجتماعي
|
| |
|
ديني
|
|
( توجه و دقت به صداي اول و آخر كلمات ـ بيان صحيح كلمات جديد ) |
گسترش گنجينه لغات:
(جنگل ـ پاندا ـ موش ـ
شاخه ـ لانه ـ هيكل و...)
|
زبان
آموزي
|
|
|
واحدكار
:خانه و خانواده
|
موضوع :
خانه
صدفي |
عنوان
فعاليت :قصة
7
|
یكي بود ،
يكي نبود. غير از خدا ي مهربان هيچكس نبود .(( حلزون كوچولو))ديگراز دست لانه
صدفي كه داشت
خسته شده بود.
دلش مي خواست
لانه اش را
گوشه اي
بگذارد تا
بتواند با
ملخك ،سنجاقك
و زنبورك بازي
كند . يك روز
قشنگ
بهاري،حلزون كوچولو
زودتر از
مادرش بيدار
شد
و
لانه صدفي را
از روي كولش
برداشت . بعد
،آن را زير
بوته گل سرخ
گذاشت و به
باغچه رفت تا
با دوستانش
بازي كند .
ملخك كه تازه
از خواب بيدار
شده بود تا
حلزون كوچولو
را ديد ، از او
پرسيد : (( حلزون
كوچولو !لانه
ات كجاست ؟))
حلزون كوچولو با
خوشحالي گفت
.((خوب معلوم
است . آن را زير
بوته گل سرخ
گذاشته ام .
ديگر از دست
لانه ام خسته
شده ام .))
سنجاقك
و زنبورك هم
آمدند و از
ديدن حلزون
كوچولو كه
لانه نداشت
،تعجب كردند
اما حلزون كوچولو
خيلي خوشحال
بود و تا ظهر
با دوستانش
بازي كرد . او
كه خيلي سبك
شده بود ،
تندتر از همه
مي دويد و
بيشتر از همه
بالا و پايين
مي پريد .
سنجاقك ، ملخك
،زنبورك و
حلزون كوچولو
آن قدر سرگرم
بازي بودند كه
پرنده را
نديدند . او به
دنبال غذا مي
گشت . وقتي
حلزون كوچولو
را ديد ،فكر
كرد كه يك غذاي
نرم و لذيذ
براي جوجه
هايش پيدا كرده
است . پر زد و
حلزون كوچولو
را به نوكش
گرفت . حلزون
كوچولو كه
يادش نبود
لانه اش روي
كولش نيست ،
عقب عقب رفت
تا در آن
پنهان شود ، اما
فايده اي
نداشت . حلزون
كوچولو كه
خيلي ترسيده
بود ،فرياد زد
و از دوستانش
كمك خواست ،
ملخك ،زنبورك
و سنجاقك به
روي پرنده
پريدند . زنبورك
پرنده را نيش
زد . پرنده تكاني
خورد و حلزون
از نوك پرنده
پايين افتاد .
سنجا
قك و ملخك او
را گرفتند و
زير بوته گل
نيلوفر بردند
.حلزون كوچولو
كه خيلي
ترسيده بود ،
گريه كرد.
صداي گريه
حلزون كوچولو
را مادرش شنيد
. دويد و آمد
كنار بوته گل
نيلوفر .
سنجاقك و زنبورك
و ملخك همه
ماجرا را براي
مادر حلزون
كوچولو گفتند
. مادر حلزون
كوچولو گفت (( خدا
هيچ چيز را
بدون دليل
نيافريده است
لانه ما ،هم يك
لانه خوب و
قشنگ است و هم
ما را از چشم
دشمنان پنهان
مي كند.)) حلزون
كوچولو لانه
اش را از زير
بوته گل سرخ برداشت
و روي كولش
گذاشت . از آن
روز به بعد
،ديگر حتي يك
بار هم نشد كه
حلزون كوچولو
لانه اش را از
خودش
دور
كند.
|