|
يكي بود ، يكي نبود آن روز پدر بزرگ در خانه ما ميهمان بود او لبخند مي زد ومثل
هميشه خوشحال وخندان بود پدر بزرگ وقتي مي خنديد صورتش خيلي بامزه مي شد آن روز
پدر كنارم روي زمين نشست وگفت : « رضا جان چه كار مي كني ؟ » به پدر بزرگ نگاه
كردم وگفتم : « همه مشقهايم را نوشته ام ، حالا مي خواهم يك نقاشي قشنگ بكشم »
پدر بزرگ از پشت شيشه عينكش به دفترم نگاه كرد وگفت : « چرا اين درختي كه
كشيده اي رنگ نكره اي ؟ »
به پدر بزرگ
گفتم : « من هميشه ساقه درختها را رنگ قهوه اي مي زنم وبرگهاي آن را با مداد
سبز رنگ آميزي مي كنم » پدر بزرگ گفت : « تو از رنگهاي خوبي استفاده مي كني ،
اما بهتر است بداني كه درخت هميشه به اين شكل ورنگي كه تونقاشي مي كني
نيست درخت يك نوع گياه است كه انواع مختلف دارد درست است كه درختها همه
زيبا وقشنگ هستند ولي همه مثل هم نيستند بعضي كوچك وبعضي خيلي بزرگ ! » به پدر
بزرگ گفتم : « ولي پدر جان از نظر رنگ همه درختها فقط دو رنگ دارند ،
ساقه آنها قهوه اي رنگ وبرگهاي آنها هميشه سبز است مگر نه ؟ ! » پدر بزرگ خنده
اي كرد ودر حالي كه دستش را به ريش سفيد ش مي كشيد گفت : « اگر تو جعبه
مداد رنگي هايت را بياوري من به تو مي گويم كه همه رنگها در درختها وجود دارد »
وقتي مداد رنگيهايم را كنار دستم گذاشتم پدر بزرگ گفت خوب حالا كه آماده
شدي پسر شروع مي كنيم : برگهاي بعضي از درختها هميشه سبز است من مداد «
سبز» را به پدر بزرگ دادم پدر بزرگ گفت : برگهاي بيشتر درختان در پائيز
زرد مي شود » من مداد « زرد » را به پدر بزرگ دادم پدر بزرگ گفت : « سيب
سرخ ميوه يك درخت است » من مداد « قرمز» را به پدر بزرگ دادم پدر بزرگ گفت : «
پرتقال ميوه يك درخت است » من مداد « نارنجي » را به پدر بزرگ داده پدر بزرگ
گفت : « ساقه بيشتر درختها قهوه اي است ! من مداد قهوه اي را به پدر بزرگ دادم
پدر بزرگ گفت : « آفرين حتما مي داني كه شاه توت ميوه خوشمزه يك
درخت است » من مداد بنفش را به پدر بزرگ دادم پدر بزرگ خنديد وگفت : « خوب بگو
ببينم تا حالا چند رنگ از مداد هايت را به من داده اي ؟ » خنديدم وگفتم : « شش
رنگ ، سبز – زرد – قرمز – نارنجي – قهوه اي – بنفش به پدر بزرگ گفتم : « من تا
به حال به اين فكر نكرده بودم كه در يك درخت اين همه رنگ مي تواند وجود
داشته باشد ! »
پدر بزرگ دستي
به سرم كشيد وگفت : رضا جان ! چيزهاي ديگري هم در باره درخت هست كه تو
اگر بداني دوست داري هر سال يك « نهال » يعني يك درخت كوچك در باغچه خانه تان
بكاري ، ما همه در سايه درختها مي نشنينم از چوب درخت ميز وصندلي وكاغذ درست مي
كنيم كشتيهاي بزرگ وقا يقهاي كوچك را از چوب مي سازيم به پدر بزرگ گفتم : «
پرنده ها از ميوه درختها مي خورند ودر ميان شاخه ها وبرگهاي درختها لانه مي
سازند » پدر بزرگ خنديد وگفت « راست مي گويي ياد پرنده ها نبودم به غير از
پرنده ها ، انسانها هم از ميوه درختان استفاده مي كنند برگ بعضي از درختان
خاصيت دارويي دارد » حرف پدر بزرگ كه تمام شده بود من به فكر فرو رفتم با خودم
گفتم : « خوب است قبل از رسيدن فصل بهار با كمك پدر بزرگ يك نهال در باغچه خانه
مان بكاريم نهالي كه همه رنگها را روي خود داشته باشد وپرندگان زيبا هر سال
ميان شاخه هاي آن لانه بسازند وقتي پدر بزرگ فهميد من چه آرزويي دارم خوشحال شد
گفت « پس با هم به انتظار رسيدن بهار خواهيم ماند »
|