|
نمايش به
وسيله ماسك و
نقاب .نقش ها
(بزغاله ،بز و
گرگ )
مربي
داستان زير را
تعريف مي كند
و كودكاني كه
در نقش بزغاله
،بز و گرگ مي
باشند حركات
مربوط به نقش
خود را در حين
تعريف داستان
انجام مي
دهند.
توي جنگل
پشت يك كوه
بزرگ سه تا
بزغاله و يك
بز در يك كلبه
زندگي مي
كردند كه اسم
بزغاله ها اتل
،متل و قند
عسل بود . روزي
از روزها يه
گرگ بدجنس از
جلوي خونه شون
رد مي شد . بوي
بزغاله ها به
دماغش مي خوره
. بيچاره گرگه
چه حالي ميشه
يه هو هوايي
ميشه .خطر
شاخهاي خاله
بزي رو به جون
مي خره و تاج
لوي كلبه مي
خزه . آقا گرگه
دست مي بره و لاي
درو وا مي كنه
يواشكي صدا مي
زنه . بزغاله
ها تا صداي
گرگ رو مي
شنوند از
جاشون مي پرن .اتله
ميره تو
تنور.متله
ميره زير تخت
و قند عسل هم
تو لوله بخاري
قايم مي شوند.
آقا گرگه بدجنس
اول ميره
آشپزخونه كه
يه چيزي پيدا
كنه و وصله
شكمش بكنه .
ولي هر جار ا
گشت بي فايده
بود يه هو صدايي
شنيد رفت سراغ
تنور درشوبرداشت
يه هو مشتيا ز
خاكستر به چشم
گرگه ميره آقا
گرگه جيغ مي
كشه و ميره به
اتاق بزغاله
ها خم ميشه كه
زير تخت را
نگاه بكند يه
هو نوك دسته
چتر صاف مي
خوره به ساق
پاش و مي خوره
زمين گرگه جيغ
مي كشد با
عجله به
انباري مي رو
دكه چيزي
بردارد و از
خودش دفاع بكن
دكه يك دفعه
يك گوشت كوب
مي خورد به
مغزش .آقاگرگه
هنوز درد
چشمانش و ساق
پاشد رمان
نشده گرفتار
درد مغزش مي
شود سرش گيج
مي خورد و جيغ
و ويغ كشان از
خونه بزغاله
هاب يرون مياد
و راه جنگل را
پيش مي گيرد .
وقتي خاله بزي
به خونه بر كي
گرده و قصه را
مي شنوه خدا را
شكر ميكنه كه
بچه هاي به
اين زرنگي
داره .بزغاله
هاي به اين
قشنگي داره .
|