|
|
يكي بود يكي نبود ، غير از خدا هيچكس نبود . روزي از روزها كبوتري روي شاخه
يك درخت نشسته بود مورچه اي را ديد ، كه داشت روي آب رود خانه دست وپا مي زد .
كبوتر دلش به حال مورچه سوخت .
برگي را روي آب انداخت ، تا مورچه خودش را به كنار رودخانه برساند مورچه كه
نجات پيدا كرده بود ، به كبوتر گفت « دير يا زود مهرباني تو را تلافي مي كنم
! » روزي يك شكارچي كه از زير آن درخت رد مي شد ، كبوتر را ديد ، كه روي
شاخه درخت خوابش برده تفنگش را به طرف كبوتر نشانه گرفت . از قضا مورچه كه رد
آنجا رد مي شد ، شكارچي را ديد با عجله خودش را به او رساند وپايش را محكم گاز
گرفت شكارچي از درد فرياد كشيد دستش لغزيد وتيرش به خطا رفت كبوتر كه با
صداي تير از خواب پريده بود با عجله از آنجا دور شد .
|
|
مهارتهاي
مورد انتظار
|
دانستني
هاي مورد
انتظار
|
نام
حوزه
|
|
استفاده از يك حس ( شنوايي ) يا چند حس براي شناخت محيط |
با بك حس ( شنوايي ) هم مي توان محيط را شناخت ( برخي از جانوران در
جنگل زندگي مي كنند ) برخي از جانوران بالاي درخت لانه مي سازند . |
علوم
|
|
درك
مفاهيم فضايي با مشخص كردن
( بالا و پايين - روي و زير ) |
مفاهيم
فضايي ( بالا و پايين و روي - زير ) |
رياضي
|
|
شرح زيباييها – بيان داستان |
|
هنر
|
| |
كمك به حيوانات |
اجتماعي
|
| |
|
ديني
|
دقت در گوش دادن
بيان صحيح كلمات
|
گسترش
گنجينه لغات :
( كبوتر – شاخه – مورچه – رودخانه – مهربان – شكارچي و ... ) |
زبان
آموزي
|
|
|
واحدكار
:جانوران |
موضوع :
پروانه
زيبا
|
عنوان
فعاليت :قصة
5
|
|
يكي
بود،يكي نبود
،غير از خدا
هيچكس نبود.
كرمي در
بيابان آواره
بود .نمي
دانست چه كار
كند. ناگهان
فكري به خاطرش
رسيد. فكر كرد
شايد ستاره
كوچولو
بتواند مشكل
او را حل كند
.كرم رفت و رفت
تا به پيش
ستاره كوچولو
رسيد . سلام
كرد و گفت :«من
كرم هستم . به
جسم من نگاه
كن !نه بالي
،نه دست و
پايي و نه
شاخكي . من يك
حشره هستم .
فقط يك سر و
بدن خالي دارم
.آيا تو مي تواني
مشكل مرا حل
كني ؟»ستاره
كوچولو گفت
:«من نمي توانم
مشكل تو را حل
كنم ،ولي شايد
ماه بتواند
مشكل تو را حل كند.»
كرم رفت و
رفت تا به پيش
ماهر سيد .
سلام كرد و گفت
:«من كرم هستم
.به جسم من
نگاه كن !نه
بالي ،نه دست
و پايي و نه
شاخكي !من يك
حشره ام .»
ماه گفت :«من
نمي توانم
مشكل تو را حل
كنم ،شايد
خورشيد
بتواند مشكل
تو را حل
كند.»كرم رفت و
رفت تا به
خورشيد رسيد و
گفت :«سلام ،من
كرم هستم ،به
جسم من نگاه
كن .نه بالي ،
نه دست و
پايي و نه
شاخكي .من يك
حشره هستم
.»خورشيد گفت
:«غير از
پروانه دانا
كسي چيزي نمي
داند .»
كرم رفت و
رفت تا به پروانه
دانا رسيد .
گفت :«سلام ،من
كرم هستم ،به جسم
من نگاه كن .نه
بالي ،نه دست
و پايي و نه
شاخكي .من يك
حشره هستم
.آيا مي تواني
مشكل مرا حل كني
؟»
پروانه
دانا گفت :«تو
چه كار بلدي
؟»كرم گفت :«من بلدم
نخهاي
ابريشمي
بسازم
.»پروانه دانا
گفت :«با
همين نخي كه
بلدي بسازي
،پيله اي براي
خودت بساز.بعد
از مدتي بال
در مي آوري و
هم دست وپا و
هم شاخك .»
كرم اين كار
را كرد و
پروانه اي
،زيبا شد.
|