|
يكي بود يكي نبود. غير از خدا هيچكس نبود. مادر
بُزي با سه بچهاش توي ايوان خانه نشسته بودند كه صداي در شنيده شد. مادر بزي
رفت و در زا باز كرد. آقا پستچس سلام كرد و گفت: مادر بزي از خواهرت نامه داري.
مادر بزي هم تشكر كرد و نامه را گرفت، در را بست و آمد پيش بچههايش، ولي چون
سواد نداشت، اين ور نامه را نگاه كرد، اون ور نامه را نگاه كرد، ولي چيزي
نفهميد. تصميم گرفت جلوي در خانه بنشيند و از هر كس كه از آنجا ميگذرد كمك
بگيرد. پس از مدتي آقا خرگوشه آمد. مادر بزي گفت: سلام آقا خرگوشه نامه خواهرم
را برايم ميخواني؟ آقا خرگوشه هم نامه را گرفت، اين ور نامه را نگاه كرد، اون
ور نامه را نگاه كرد و گفت: فكر ميكنم خواهرت مريض است، خواسته اين را به تو
خبر بدهد. مادر بزي نشست و گريه كرد. بعد از مدتي آقا موشه آمد.
مادر بزري گفت: سلام اي موش زرنگ نامه خواهرم را برايم ميخواني؟ آقا موشه نامه
را گرفت، اين ور نامه را نگاه كرد، اون ور نامه را نگاه كرد و گفت: فكر ميكنم،
خانه خواهرت خراب شده است خواسته اين را به تو خبر بدهد. باز مادر بزي نشست و
گريه كرد.
چند تا حيوان ديگر نيز آمدند و رفتند و هر كدام يك چيزي گفتند. مادر بزي گفت:
هيچكدام سواد نداريم كه بفهميم توي نامه چي نوشته شده است، اي كاش زودتر به فكر
درسخواندن افتاده بودم. با بچههايش مشغول گفتگو بود، كه باز صداي در شنيده
شد. مادر بزي رفت و در را باز كرد. خواهر و بچههاي خواهرش را ديد، خوشحال شد،
و آنها را در آغوش گرفت و بوسيد، بعد از سلام و احوالپرسي به خواهرش گفت: چرا
به من خبر نداده بودي كه ميآيي؟ خواهرش گفت: من در نامه به تو نوشته بودم كه
با بچههايم چند روزي مهمان شما خواهيم شد. مادر بزي آهي كشيد و گفت: خواهر، من
كه سواد ندارم. اين نامه مرا خيلي نگران كرده بود. خواهرش گفت: خُب اين كه چيزي
نيست تو و بچههايت ميتوانيد سواد ياد بگيريد. بهتر است هر چه زودتر اين كار
را بكنيد. مادر بزي هم حرف خواهرش را قبول كرد، تصميم گرفت با بچههايش به
مدرسه بروند و باسواد بشوند.
|
دانستني ها
و مهارتهاي مورد انتظار در اين فعاليت
|
|
مهارتهاي مورد انتظار |
دانستنيهاي مورد انتظار |
نام حوزه |
|
استفاده از يك يا چند حس براي شناخت |
با استفاده از چند حس شناخت ما كامل ميشود |
علوم
|
|
درك مفاهيم فضايي (جلو) |
آشنايي با مفاهيم فضايي رياضي (جلو) |
رياضي |
| |
|
هنر |
|
|
كمك
به ديگران كار خوبي است ـ بايد با دوستان و آشنايان مهربان بود ( اهميت
مشاغل)
كودكستان مكان آموزشي است |
اجتماعي |
| |
آشنايي با آداب و اخلاق اسلامي ـ (خدا كسي را كه زودتر سلام ميكند دوست
دارد) |
ديني |
|
هدفهاي گوش دادن ـ دقت در گوش دادن ـ بيان صحيح كلمات جديد (يادگيري
جملات و عبارات كوتاه ) |
گسترش گنجينه لغات :
( سواد ـ نامه ـ مدرسه ـ نامهرسان ـ بز ـ موش و... ) |
زبان آموزي |
|
| واحدكار
:آموزشگاه |
موضوع :
نخودي
در مدرسه |
عنوان
فعاليت :قصة |
يكي
بود، يكي
نبود، غير از
خداي مهربان
هيچكس نبود .
نخودي يك مداد
داشت . او
مدادش را خيلي
دوست داشت .
اما يك روز
توي مدرسه ،
مدادش را جا
گذاشت . فردا
صبح وقتي كه
به مدرسه آمد
، اين طرف را
گشت . آن طرف را
گشت ، زير ميز
، داخل كشوي
ميز ، زير
صندلي و خلاصه
همه جاي كلاس
را گشت . اما مدادش
پيدا نشد كه
نشد . وقتي
معلم به كلاس
آمد ، همه ي
بچه ها خوشحال
و سرحال بودند
– به غير از
نخودي .
معلم
كه حواسش به
نخودي بود
پرسيد:«نخودي
چرا ناراحتي
؟»نخودي زد
زير گريه و
گفت « مدادم گم
شده ! نمي داني
كجاست !» معلم
پرسيد : «مدادت
چه شكلي بود
؟»نخودي گفت :
«نوك
مدادم چهار
رنگ بود . رنگش
آبي پررنگ بود
وبر روي آن
تصوير ستاره
هاي قشنگ بود .
تازه روي پاك
كنش هم يك ماه
بود ! خيلي
قشنگ بود!
حتما كسي آن
را
برداشته
.»همين موقع
يكي از بچه ها
وارد كلاس شد
و گفت : « اجازه ،
ببخشيد ! من
اين مداد را
توي حياط پيدا
كردم ، مال
بچه هاي كلاس
شما نيست ؟ « نخودي
از جايش بلند
شد و گفت : « اين
مداد من است .
كجا بود؟ »
دوستش جواب
داد : گفتم كه
توي حياط افتاده
بود . حالا اگر
اجازه بدهي با
مداد تو ،
نقاشي بكنم .»
نخودي گفت :
حتما ، كه
اجازه ميدهم .»
و خيلي خوشحال
شد كه هم يك
دوست خوب براي
خودش پيدا
كرده بود و هم
مدادش را .
|