واحدكار :آب نبات   

موضوع : زري كوچولو
و
 صابون سبز
                  

عنوان فعاليت :قصة4

يكي  بود ، يكي نبود . صابون سبز كوچولويي بالاي دستشويي نشسته و عصباني بود ، مي دانيد چرا ؟ خوب به قصه ما گوش كنيد تا بفهميد كه چرا صابون عصباني      بود . زري كوچولو توي حياط رفته بود . به لبه حوض ، خاكهاي روي زمين ، شاخه هاي درخت و يك كرم خاكي كوچولو دست زده بود . گربه پشمالوي خاكستري را هم نوازش كرده بود . خلاصه ميكروبهاي روي لبه حوض و شاخه درخت و ميكروبهاي روي تن كرم و گربه ، همه به دستش چسبيده بودند . ميكروبها روي دستش صف بسته بودند تا وقتي كه زري كوچولو دستش را به دهانش يا چشمش بزند ، آنها تند تند توي چشم و دهانش بروند و او را مريض كنند . ميكروبها با خوشحالي سر و صدا مي كردند . صابون سبز كه صداي آنها را مي شنيد ، عصباني شد و فرياد زد : « اي ميكروبهاي بدجنس ، اگر دستم به شما برسد ! » ميكروبها صدايش را شنيدند و به او خنديدند . صابون خيلي عصباني شد . زري هم اصلاً حواسش نبود و رفت يك آب نبات برداشت تا بخورد . ميكروبها از خوشحالي روي دستش هورا كشيدند و روي آب نبات پريدند و گفتند : « چه خوب شد الان ما را مي خورد . » صابون فرياد كشيد : « زري كوچولو مواظب باش . » ولي زري كوچولو كه نمي توانست صداي صابون را بشنود ، آب نبات را توي دهانش گذاشت . ميكروبها از خوشحالي فرياد كشيدند و دست زدند . زري كوچولو آب نبات را مكيد . فكر مي كرد خيلي خوشمزه و شيرين است . ولي ميكروبها مزة آب نبات را عوض كرده بودند . زري با تعجب آب نبات را از دهانش بيرون آورد و نگاه كرد . ديد كه زياد تميز نيست . يكدفعه چشمش به دستش افتاد و ديد كه خيلي كثيف است . به دستشويي رفت ، صابون سبز را برداشت و دستش را شست . آب نبات را هم شست و دهانش را آب كشيد . صابون سبز كه دستش به ميكروبها رسيده بود يكي يكي آنها را گرفت و توي حبابهاي كوچك زنداني كرد و بعد نفس راحتي كشيد . حالا نوبت صابون سبز بود كه با خوشحالي آواز بخواند و حبابهاي قشنگ درست كند . خلاصه همه ميكروبهاي بدجنس توي حبابها زنداني شدند و آب آنها را شست و برد توي سوراخ دستشويي ريخت . زري كوچولو هم دستهايش را آب كشيد و آب نبات را توي دهانش گذاشت و گفت : « به به چه آب نبات خوشمزه اي ! آفرين بر صابون سبز !

 

دانستني ها و مهارتهاي مورد انتظار در اين فعاليت

مهارتهاي مورد انتظار دانستني هاي مورد
 انتظار
نام حوزه

استفاده از يك حس براي شناخت

با يك حس هم مي توان محيط اطراف خود را شناخت - شيوه استفاده از آب نبات را رعايت كنيم

علوم

درك مفهوم فضايي ( بالا – روي )

مفاهيم فضايي ( بالا – روي )

رياضي

بيان داستان

  هنر
   

اجتماعي

   

ديني

توجه و دقت به صداهاي آخر و اول كلمات - توضيح و توصيف ديده ها و شنيده ها - بيان صحيح كلمات جديد

گسترش گنجينه لغات :
( صابون – دستشويي – كثيف – ميكروب – فرياد – مزه – ديوار.... )

زبان آموزي

واحد كار : آب نبات

موضوع : رنگين كمان

عنوان فعاليت : قصه

يكي بود ، يكي نبود . سالها پيش ، وقتي كه من هم كودك بودم يك روز وقتي كه از مهد كودك به خانه آمدم ، مادرم در خانه نبود . از مادر بزرگم پرسيدم : «مامانم كجاست ؟» مادر بزرگم جواب داد : «يادت رفت ؟ مگر امروز صبح مادرت به تو نگفت كه مي خواهد به يك سفر كوتاه برود ؟» يادم آمد كه صبح با مادرم خداحافظي كرده بودم ، ولي از همان موقع دلم براي او تنگ شد. مادر بزرگ گفت : « تا چشم بر هم بزني ،مادرت بر مي گردد.»  من چشمهايم را چند بار به هم زدم ، ولي مادرم نيامد .

به مادر بزرگم گفتم : « من چشمم را بستم و باز كردم . پس چرا مامانم نيامد ؟ مادربزرگم خنديد و گفت :«كمي صبر داشته باش !» بعد انگار كه چيزي به يادش آمده باشد گفت : «راستي ! مادرت هفت تا چيز خوب برايت پنهان كرده است . توبايد آنها را پيدا كني . ولي بايد قول بدهي تا همه آنها را پيدا نكردي از آنها استفاده نكني .» ازاين حرف مادربزرگ خيلي تعجب كردم . مادرم چه چيزهايي را پنهان كرده بود ؟

آنها چه بودند و چرا هفت تا بودند ؟ همان موقع مادربزرگ گفت : به آشپزخانه بروم و سفره را بياورم تا ناهار بخوريم . مادر بزرگ هم رفت تا غذا بياورد . وقتي سفره را باز كردم ، از خوشحالي جيغ بلندي كشيدم . در وسط سفره يك آب نبات به رنگ بنفش بود . مادر بزرگ وارد اتاق شد و گفت : «اولين آب نبات را پيدا كردي ! حالا بايد سعي كني تا بقيه را هم پيدا كني .»خيلي خوشحال بودم . دلم مي خواست آب نبات بنفش رنگ را بخورم ، ولي يادم آمد كه مادربزرگ گفته بود كه نبايد به آنها دست بزنم تا وقتي كه هر هفت تا را پيدا كنم . آب نبات بنفش رنگ را روي ميز گذاشتم و با مادر بزرگ ناهار خوردم . در موقع ناهار با خودم فكر مي كردم كه كه بقيه آب نباتها كجاست ؟ وقتي ناهار تمام شد ، به دستشويي رفتم تا دندانهايم را بشويم . وقتي مسواكم را جا مسواكي برداشتم ، صدايي شنيدم . توي آن را نگاه كردم . اين بار هم از خوشحالي جيغي كشيدم . جا مسواكي يك آب نبات ديگر بود . يك آب نبات به رنگ نيلي . آن را هم برداشتم و به مادربزرگ نشان دادم . مادر بزرگ باز هم گفت :«آفرين !اين را هم نگه دار . اين يكي را هم بگذار كنار آب نبات اولي .» ظهر اصلا خوابم نبرد . دلم مي خواست هر هفت آب نبات را پيدا مي كردم . وقتي مادربزرگ خوابيد به خيلي از جاها سر زدم اما نتوانستم هيچ آب نبات ديگري پيدا كنم . براي همين رفتم بالشم را برداشتم تا كنار مادربزرگ بخوابم . عصري با مادربزرگ مي خواستم بيرون بروم . يك آب نبات آبي رنگ در جيب لباسم پيدا كردم . از ديدن آن هم خيلي خوشحال شدم و زود ان را كنار بقيه آب نباتها گذاشتم . هر شب مادرم برايم قصه مي خواند ان شب به مادربزرگ گفتم :«حالا چه كسي براي من قصه مي خواند ؟» مادربزرگ خنديد و گفت : خب ، من برايت مي خوانم . بعد هم به من گفت تا بروم و كتابي را كه دوست دارم بياورم . با عجله به سمت كمد رفتم تا كتابي را كه خيلي دوست داشتم بياورم . وقتي كتابم را برداشتم چيزي از ميان آن افتاد . خم شدم و نگاه كردم ، يك آب نبات ديگر . اين بار يك آب نبات به رنگ سبز پيدا كردم . با خوشحالي آب نبات سبز رنگ را به مادربزرگ نشان دادم و آن را كنار بقيه آب نباتها گذاشتم . مادر بزرگ كتاب را باز كرد و گفت :«اما من كه عينك ندارم . برو و جاعينكي ام را بياور !» حوصله نداشتم بروم . دلم مي خواست مادربزرگ هر چه زودتر قصه را بخواند . با عجله رفتم و جا عينكي مادربزرگ را آوردم و به او دادم . مادر بزرگ عينكش را در آورد تا به چشمهايش بزند . يكباره خنديد و گفت :«اگه گفتي توي جا عينكي ام چي هست ؟» از خوشحالي بالا پريدم و گفتم : «يك آب نبات ديگر ! يك آب نبات ديگر ! در جا عينكي مادر بزرگ يك آب نبات زرد بود . زود آن را هم كنار بقيه آب نباتها گذاشتم . آن وقت مادر بزرگ قصه دختري را برايم خواند كه مي خواست به رنگين كمان برسد . چون او شنيده بود هر كسي به رنگين كمان برسد آرزويش برآورده مي شود . روز بعد آب نباتهايم را شمردم . تا حالا پنج آب نبات را پيدا كرده بودم . بنفش ،آبي ، سبز ، زردونيلي با خود فكر مي كردم  آن دو آب نبات ديگر كجا هستند ؟ وقتي از مهد كودك به خانه برگشتم ، دلم مي خواست عكس مادرم را نقاشي كنم .

چون دلم براي او خيلي تنگ شده بود . جعبه مداد رنگي هايم را باز كردم . در ميان مداد رنگي هايم آب نباتي به رنگ نارنجي پيدا كردم . تا به حال اين قدر خوشحال نشده بودم . مادرم چقدر آب نبات پنهان كرده بود و در چه جاهايي گذاشته بود ! آب نبات به رنگ نارنجي را هم كنار بقيه آب نباتها گذاشتم . وقتي نقاشي ام تمام شد با ناراحتي از مادربزرگ پرسيدم . (( پس مامانم كي مي آيد ؟)) مادربزرگ گفت :

(( صبر كن ، تازه يكي از آب نباتها را پيدا نكرده اي .)) از او خواستم كمك كند . چون همه جا را خوب گشته بودم و ديگر هيچ جايي نمانده بود كه سر نزده باشم .با ناراحتي به حياط رفتم . وقتي حوصله ام سر مي رفت يا از دست كسي ناراحت بودم به حياط مي رفتم و با گلهاي توي باغچه حرف مي زدم . اين بار هم براي گلها گفتم كه دلم براي مادرم تنگ شده است. چرا مادرم نمي آيد ؟ ديدم گلها تشنه هستند و گلبرگها يشان كمي پژمرده شده اند . به سراغ آبپاش رفتم تا با آب پر كنم و گلها را آب بدهم . وقتي آبپاش را بلند كردم صدايي شنيدم . فكري به سرم زد .آرام توي آن را نگاه كردم و آن وقت از خوشحالي جيغ بلنديكشيدم و فرياد زدم : (( مادربزرگ پيدا كردم ! آخرين آب نبات را هم پيدا كردم .))  آخرين آب نبات به رنگ قرمز بود . با عجله آن را برداشتم تا آن را كنار  بقيه آب نباتها بگذارم . مادربزرگ هم خوشحال بود . وقتي هر هفت آب نبات را كنار هم گذاشتم ناگهان چيز تازه اي ديدم . چون با رنگهاي آب نبات يك رنگين كمان درست شده بود . به ياد قصه ديشب مادربزرگ افتادم . قصه دختري كه مي خواست به رنگين كمان برسد تا آرزو يش برآورده شود . من حالا به رنگين كمان رسيده بودم . در دلم آرزو كردم كه هر چه زودتر مادرم از سفر برگردد. همان وقت صداي باز شدن درب را شنيدم و ديدم كه مادرم وارد خانه شد.

 

             دانستني ها و مهارتهاي مورد انتظار در اين فعاليت
 

مهارتهاي مورد انتظار

دانستني هاي مورد انتظار

نام حوزه

استفاده از چند حس براي شناخت

با يك حس هم مي توان محيط اطراف را شناخت

علوم

درك مفهوم ( بالا – روي )

آشنايي با مفاهيم ( بالا – روي )

رياضي 

بيان يا شرح داستان

 

هنر

   

اجتماعي

   

ديني

توجه و دقت به صداي آخر و اول كلمات توضيح و توصيف ديده ها و شنيده ها بيان صحيح كلمات جديد

گسترش گنجينه لغات:سفرـ مادربزرگ ـ آب نبات ـ نيلي ـ بنفش ـ آبي ـ زرد ـ نارنجي ـ قرمز‌ ـ عينك ـ قفل ـ رنگين كمان

زبان آموزي