|
يكي بود ، يكي نبود .
صابون سبز كوچولويي بالاي دستشويي نشسته و عصباني بود ، مي دانيد چرا ؟ خوب به
قصه ما گوش كنيد تا بفهميد كه چرا صابون عصباني بود . زري كوچولو توي حياط
رفته بود . به لبه حوض ، خاكهاي روي زمين ، شاخه هاي درخت و يك كرم خاكي كوچولو
دست زده بود . گربه پشمالوي خاكستري را هم نوازش كرده بود . خلاصه ميكروبهاي
روي لبه حوض و شاخه درخت و ميكروبهاي روي تن كرم و گربه ، همه به دستش چسبيده
بودند . ميكروبها روي دستش صف بسته بودند تا وقتي كه زري كوچولو دستش را به
دهانش يا چشمش بزند ، آنها تند تند توي چشم و دهانش بروند و او را مريض كنند .
ميكروبها با خوشحالي سر و صدا مي كردند . صابون سبز كه صداي آنها را مي شنيد ،
عصباني شد و فرياد زد : « اي ميكروبهاي بدجنس ، اگر دستم به شما برسد ! »
ميكروبها صدايش را شنيدند و به او خنديدند . صابون خيلي عصباني شد . زري هم
اصلاً حواسش نبود و رفت يك آب نبات برداشت تا بخورد . ميكروبها از خوشحالي روي
دستش هورا كشيدند و روي آب نبات پريدند و گفتند : « چه خوب شد الان ما را مي
خورد . » صابون فرياد كشيد : « زري كوچولو مواظب باش . » ولي زري كوچولو كه نمي
توانست صداي صابون را بشنود ، آب نبات را توي دهانش گذاشت . ميكروبها از
خوشحالي فرياد كشيدند و دست زدند . زري كوچولو آب نبات را مكيد . فكر مي كرد
خيلي خوشمزه و شيرين است . ولي ميكروبها مزة آب نبات را عوض كرده بودند . زري
با تعجب آب نبات را از دهانش بيرون آورد و نگاه كرد . ديد كه زياد تميز نيست .
يكدفعه چشمش به دستش افتاد و ديد كه خيلي كثيف است . به دستشويي رفت ، صابون
سبز را برداشت و دستش را شست . آب نبات را هم شست و دهانش را آب كشيد . صابون
سبز كه دستش به ميكروبها رسيده بود يكي يكي آنها را گرفت و توي حبابهاي كوچك
زنداني كرد و بعد نفس راحتي كشيد . حالا نوبت صابون سبز بود كه با خوشحالي آواز
بخواند و حبابهاي قشنگ درست كند . خلاصه همه ميكروبهاي بدجنس توي حبابها زنداني
شدند و آب آنها را شست و برد توي سوراخ دستشويي ريخت . زري كوچولو هم دستهايش
را آب كشيد و آب نبات را توي دهانش گذاشت و گفت : « به به چه آب نبات خوشمزه اي
! آفرين بر صابون سبز !
|
دانستني ها و مهارتهاي مورد
انتظار در اين فعاليت
|
|
مهارتهاي مورد انتظار |
دانستني هاي مورد
انتظار |
نام حوزه |
|
استفاده از يك حس براي
شناخت |
با يك حس هم مي توان محيط
اطراف خود را شناخت - شيوه استفاده از آب نبات را رعايت كنيم
|
علوم
|
|
درك مفهوم فضايي ( بالا –
روي ) |
مفاهيم فضايي ( بالا – روي
) |
رياضي |
|
بيان داستان |
|
هنر |
| |
|
اجتماعي |
| |
|
ديني
|
|
توجه و دقت به صداهاي آخر
و اول كلمات - توضيح و توصيف ديده ها و شنيده ها - بيان صحيح كلمات جديد |
گسترش گنجينه لغات :
( صابون – دستشويي – كثيف – ميكروب – فرياد
– مزه – ديوار.... ) |
زبان آموزي |
|
|
واحد كار : آب
نبات |
موضوع :
رنگين كمان
|
عنوان فعاليت :
قصه
|
يكي بود ،
يكي نبود .
سالها پيش ،
وقتي كه من هم
كودك بودم يك
روز وقتي كه
از مهد كودك
به خانه آمدم
، مادرم در
خانه نبود . از
مادر بزرگم پرسيدم
: «مامانم
كجاست ؟» مادر
بزرگم جواب
داد : «يادت رفت
؟ مگر امروز
صبح مادرت به
تو نگفت كه مي
خواهد به يك
سفر كوتاه
برود ؟» يادم
آمد كه صبح با
مادرم
خداحافظي
كرده بودم ،
ولي از همان
موقع دلم براي
او تنگ شد.
مادر بزرگ گفت
: « تا چشم بر هم بزني
،مادرت بر مي
گردد.»
من چشمهايم
را چند بار به
هم زدم ، ولي
مادرم نيامد .
به مادر
بزرگم گفتم : «
من چشمم را
بستم و باز
كردم . پس چرا
مامانم نيامد
؟ مادربزرگم
خنديد و گفت
:«كمي صبر
داشته باش !»
بعد انگار كه
چيزي به يادش
آمده باشد گفت
: «راستي ! مادرت
هفت تا چيز
خوب برايت
پنهان كرده
است . توبايد
آنها را پيدا
كني . ولي بايد
قول بدهي تا
همه آنها را
پيدا نكردي از
آنها استفاده
نكني .» ازاين
حرف مادربزرگ
خيلي تعجب
كردم . مادرم
چه چيزهايي را
پنهان كرده
بود ؟
آنها چه
بودند و چرا
هفت تا بودند
؟ همان موقع مادربزرگ
گفت : به
آشپزخانه
بروم و سفره
را بياورم تا
ناهار بخوريم
. مادر بزرگ هم
رفت تا غذا
بياورد . وقتي
سفره را باز
كردم ، از
خوشحالي جيغ
بلندي كشيدم .
در وسط سفره
يك آب نبات به
رنگ بنفش بود .
مادر بزرگ وارد
اتاق شد و گفت :
«اولين آب
نبات را پيدا
كردي ! حالا
بايد سعي كني
تا بقيه را هم
پيدا كني .»خيلي
خوشحال بودم .
دلم مي خواست
آب نبات بنفش
رنگ را بخورم
، ولي يادم آمد
كه مادربزرگ
گفته بود كه
نبايد به آنها
دست بزنم تا
وقتي كه هر
هفت تا را
پيدا كنم . آب
نبات بنفش رنگ
را روي ميز
گذاشتم و با
مادر بزرگ ناهار
خوردم . در
موقع ناهار با
خودم فكر مي
كردم كه كه
بقيه آب
نباتها كجاست
؟ وقتي ناهار
تمام شد ، به
دستشويي رفتم
تا دندانهايم
را بشويم .
وقتي مسواكم
را جا مسواكي
برداشتم ،
صدايي شنيدم .
توي آن را
نگاه كردم . اين
بار هم از
خوشحالي جيغي
كشيدم . جا
مسواكي يك آب
نبات ديگر بود
. يك آب نبات به
رنگ نيلي . آن
را هم برداشتم
و به مادربزرگ
نشان دادم .
مادر بزرگ باز
هم گفت :«آفرين
!اين را هم نگه
دار . اين يكي
را هم بگذار
كنار آب نبات
اولي .» ظهر
اصلا خوابم
نبرد . دلم مي
خواست هر هفت آب
نبات را پيدا
مي كردم . وقتي
مادربزرگ
خوابيد به
خيلي از جاها
سر زدم اما
نتوانستم هيچ
آب نبات ديگري
پيدا كنم .
براي همين
رفتم بالشم را
برداشتم تا
كنار مادربزرگ
بخوابم . عصري
با مادربزرگ مي
خواستم بيرون
بروم . يك آب
نبات آبي رنگ
در جيب لباسم
پيدا كردم . از
ديدن آن هم
خيلي خوشحال
شدم و زود ان
را كنار بقيه
آب نباتها
گذاشتم . هر شب
مادرم برايم
قصه مي خواند
ان شب به مادربزرگ
گفتم :«حالا چه
كسي براي من
قصه مي خواند
؟» مادربزرگ
خنديد و گفت :
خب ، من برايت
مي خوانم . بعد
هم به من گفت
تا بروم و
كتابي را كه
دوست دارم
بياورم . با
عجله به سمت
كمد رفتم تا
كتابي را كه
خيلي دوست
داشتم بياورم
. وقتي كتابم را
برداشتم چيزي
از ميان آن
افتاد . خم شدم
و نگاه كردم ،
يك آب نبات ديگر
. اين بار يك آب
نبات به رنگ
سبز پيدا كردم
. با خوشحالي
آب نبات سبز
رنگ را به
مادربزرگ نشان
دادم و آن را
كنار بقيه آب
نباتها
گذاشتم . مادر
بزرگ كتاب را
باز كرد و گفت
:«اما من كه
عينك ندارم .
برو و جاعينكي
ام را بياور !»
حوصله نداشتم
بروم . دلم مي
خواست مادربزرگ
هر چه زودتر قصه
را بخواند . با
عجله رفتم و
جا عينكي
مادربزرگ را
آوردم و به او
دادم . مادر
بزرگ عينكش را
در آورد تا به
چشمهايش بزند
. يكباره
خنديد و گفت
:«اگه گفتي توي
جا عينكي ام
چي هست ؟» از
خوشحالي بالا
پريدم و گفتم :
«يك آب نبات
ديگر ! يك آب
نبات ديگر ! در
جا عينكي مادر
بزرگ يك آب
نبات زرد بود .
زود آن را هم
كنار بقيه آب
نباتها
گذاشتم . آن
وقت مادر بزرگ
قصه دختري را
برايم خواند
كه مي خواست
به رنگين كمان
برسد . چون او
شنيده بود هر
كسي به رنگين
كمان برسد
آرزويش
برآورده مي
شود . روز بعد
آب نباتهايم
را شمردم . تا
حالا پنج آب
نبات را پيدا
كرده بودم .
بنفش ،آبي ،
سبز ،
زردونيلي با
خود فكر مي
كردم
آن دو آب
نبات ديگر كجا
هستند ؟ وقتي
از مهد كودك
به خانه
برگشتم ، دلم
مي خواست عكس
مادرم را
نقاشي كنم .
چون دلم
براي او خيلي
تنگ شده بود .
جعبه مداد
رنگي هايم را
باز كردم . در
ميان مداد
رنگي هايم آب
نباتي به رنگ
نارنجي پيدا
كردم . تا به
حال اين قدر
خوشحال نشده
بودم . مادرم
چقدر آب نبات پنهان
كرده بود و در
چه جاهايي
گذاشته بود !
آب نبات به
رنگ نارنجي را
هم كنار بقيه
آب نباتها گذاشتم
. وقتي نقاشي
ام تمام شد با
ناراحتي از مادربزرگ
پرسيدم . (( پس
مامانم كي مي
آيد ؟)) مادربزرگ
گفت :
(( صبر كن ،
تازه يكي از
آب نباتها را
پيدا نكرده اي
.)) از او خواستم
كمك كند . چون همه
جا را خوب
گشته بودم و
ديگر هيچ جايي
نمانده بود كه
سر نزده باشم
.با ناراحتي
به حياط رفتم .
وقتي حوصله ام
سر مي رفت يا
از دست كسي
ناراحت بودم به
حياط مي رفتم
و با گلهاي
توي باغچه حرف
مي زدم . اين
بار هم براي
گلها گفتم كه
دلم براي مادرم
تنگ شده است.
چرا مادرم نمي
آيد ؟ ديدم
گلها تشنه
هستند و
گلبرگها يشان
كمي پژمرده
شده اند . به
سراغ آبپاش
رفتم تا با آب
پر كنم و گلها
را آب بدهم .
وقتي آبپاش را
بلند كردم
صدايي شنيدم .
فكري به سرم زد
.آرام توي آن
را نگاه كردم
و آن وقت از
خوشحالي جيغ
بلنديكشيدم و
فرياد زدم : ((
مادربزرگ پيدا
كردم ! آخرين
آب نبات را هم
پيدا كردم .)) آخرين
آب نبات به
رنگ قرمز بود .
با عجله آن را
برداشتم تا آن
را كنار
بقيه آب
نباتها بگذارم
. مادربزرگ هم
خوشحال بود .
وقتي هر هفت آب
نبات را كنار
هم گذاشتم
ناگهان چيز
تازه اي ديدم .
چون با رنگهاي آب نبات يك
رنگين كمان
درست شده بود .
به ياد قصه
ديشب مادربزرگ
افتادم . قصه
دختري كه مي
خواست به رنگين
كمان برسد تا
آرزو يش
برآورده شود .
من حالا به
رنگين كمان
رسيده بودم . در
دلم آرزو كردم
كه هر چه
زودتر مادرم
از سفر برگردد.
همان وقت صداي
باز شدن درب
را شنيدم و ديدم
كه مادرم وارد
خانه شد.
|