|
يكي بود يكي نبود غير از خداي مهربان هيچكس نبود ديگر
وقت آن رسيده بود كه خر گوش كوچولو بخوابد . اما او گوشهاي بزرگ مادرش را محكم
گرفته بود چون مي خواست مطمئن شود كه مادرش ، خوب به حرفهايش گوش ميدهد . خرگوش
كوچولو گفت : حدس بزن چقدر دوستت دارم ! مادر گفت : ولي من كه نمي توانم حدس
بزنم . خرگوش كوچولو تا جايي كه مي توانست دستهايش را از هم باز كرد بعد گفت :
اين قدر ! دستهاي مادر بلند تر بود اوآن ها را بازكرد وگفت : ولي من تو را اين
قدر دوست دارم ! خرگوش كوچولو با خودش فكر كرد اين قدر ، خيلي زياد است براي
همين روي پنجه هايش ايستاده ، دستهايش را بلند كرد وگفت : من تو را تا اين بالا
دوست دارم . مادر هم همان كار را كرد وگفت : من هم تورا تا اين بالا دوست دارم
. خرگوش كوچولو بازهم با خودش فكر كرد ، تا اين بالا خيلي زياد است كاش دستهاي
من هم به اين بلندي بود آن وقت فكر خوبي به سرش زد روي دستهايش ايستاد وپاهاش
را به درخت تكيه داد بعد آنها را كشيد وگفت : من تو را از اين جا تا نوك
انگشتان پاهايم دوست دارم . مادر ، او را به هوا پرت كرد وگفت : من هم تورا تا
نوك انگشتان پاهايت دوست دارم خرگوش كوچولو خنديد و گفت : من ، تورا تا جايي كه
بتوانم جست بزنم ، دوست دارم بعد تا جايي كه مي توانست بالا پريد مادر گفت : من
هم تورا تا جايي كه بتوانم جست بزنم دوست دارم . آن وقت پريد وآن قدر بلند پريد
كه گوشهايش به شاخه درخت خورد . خرگوش كوچولو با خودش فكر كرد چه پرش بلندي !
كاش من هم مي توانستم اين اندازه بپرم .
او مدتي فكر
كرد وبعد گفت : من تو را از اين جا تا پايين رود خانه دوست دارم مادر گفت : من
هم تورا ، از اين جا تا پايين رودخانه وتا روي كوه ها دوست دارم . خركوش كوچولو
با خودش فكر كرد : چه راه دوري ! اما آن قدر خسته شده بود كه ديگر نمي توانست
فكر كند . او از لاي بوته ها به آسمان پرستاره نگاه كرد ، با خودش گفت : مطمئن
هستم كه هيچ چيز دور تر از آسمان نيست براي همين رو به مادرش كرد و گفت : من
تورا تا ماه دوست دارم وچشمهايش را به آرامي بست مادر گفت : چقدر زياد ! از اين
جا تا ماه خيلي خيلي دور است بعداورا روي رختخوابي از برگ خواباند آن وقت خم شد
او را بوسيد سپس كنار خرگوش كوچولو دراز كشيد وخنده كنان زمزمه كرد : ما، از
اين جا تا ماه واز ماه تا اينجا هم ديگر را دوست داريم .
|